داستان
قسم به قلم و هر آنچه می نویسد
کنترل مثل عادت هرروزم تو پارک جلوی خونه مون نشستم روی همون نیمکت همیشگی اما ایندفعه روی نیمکت لم دادم و اصلا هم برام مهم نیست که هر کسی که میاد و از جلوم رد میشه در موردم چی فکر می کنه .لم دادم و دست به سینه نشستم و به گل روبروم خیره شدم فکرم جای به خصوصی متمرکز نیست تو هر دقیقه شاید به هزار تا چیز فکر می کنم . موبایلم داره وق وق می کنه میزنم تو سرشو صداشو می ندازم . حالا که خاموشش کردم بهش نگاه می کنم تو دلم از خودم می پرسم : دوست داشتی به جای اینکه موبایل باشه چی باشه؟ دارم فکر می کنم مثلا دارم فکر می کنم کمی چشمامو را تنگ می کنم که خوب فیگور آدمای متفکرو بگیرم .یاد کامپوتر دستی .صفحه کلید کامپوتر کنترل تلوزیون و ضبط می افتم. آره کنترل کنترل بهتره اما دوست دارم بیشتر از یک کنترل معمولی باشه. الان دارم به دکمه های کنترل فکر می کنم .دکمه های چهار جهتی . ok .next.stop پیش خودم می گم این دکمه ها دیگه به چه دردی می خورن ؟ عقب و جلو کردن بالا و پایین کردن چی ؟ آره فهمیدم ...عقب و جلو کردن زندگی این زندگی کفتی .به اطرافم نگاه می کنم همه در رفت وآمدن بچه ها با جیغ و ویق دارن از سرسره سر می خورن انگار سوخت سرسره جیغه. کاش سوخت سرسره رو سهمیه بندی می کردن.مادراشونم گرم وراجی کردن هستن و همشونم شبیه فک هایی هستن که بی فاصله به هم می خورن ماشینا قیژو ویژ کنان میرن و میان انگار دارن از چیزی فرار می کنن .الان مثلا اون دکمه ای رو زدم که بهش استپ می گن البته این کنترل ضبط که این دکمه رو داره .همه آدمای توی پارک ماشینا و بچه های جیغ جیغو از حرکت می افتن حالا باز همون دکمه رو می زنم و دوباره همشون به جنب وجوش می افتن حالا می خوام دکمه عقب و بزنم .زدم .آدمای تو پارک عقب عقب راه می رن بچه ها عقب عقب سر می خورن البته دیگه سر نمی خورن عقب عقب از سرسره بالا می رن . ماشینایی که در حال حرکت بودن انگار دارن دنده عقب می گیرن .حالا دلم می خواد زندگی خودمو بزنم عقب اما کجاشو؟ باید 10 سال پیشو بزنم عقب بدترین اتفاق تو زندگی هر بچه ای اونم از نوع من .مرگ پدرم آره مرگ پدر عزیزم. دارم قبر پدرو می بینم همه از دورم رفتن و من تنها سر قبر پدرم نشستم و هنوز باورم نمی شود که دیگر پدری ندارم .دکمه عقب و فشار می دم. ها بگذرم شاید اگر پدر زنده بود من هیچ وقت معنی مسئولیت پذیری رو نمی فهمیدم . خیلی ناراحتم دلم گرفته اگه تو پارک نبودم حتما می زدم زیر گریه .بازم به کنترل نگاه می کنم اینجا که به دردم نخورد. بازم تو فکرم و خیره به گل روبروم .هنوزم لم دادم حس می کنم که گردنم خشک شده جا به جا میشم و گردنم و ماساژ می دم . گل رز گل رز گل رز کاش زودتر به گل رزم برسم .شاید ایندفعه دکمه جلو یه کاری بکنه .دکمه جلو رو فشار می دم . الان مثلا با مادر جلوی خونشون ایستادیم تا کسی به استقبالمون بیاید. لیلیوم براش خریدم خیلی دوست داره بازم باید بزنم جلو طاقتم طاق شد.حالا تو خونه ایم استپ می زنم .نفسم بالا نمیاد .تپش قلبم رو هزاره انگار تمام منفذ های عرقم اندازه هندونه شده. تمام لباسم خیس شده . هی پسر ....خودتو کنترل کن الان همه از بوی عرقت خفه می شن . وای ..فکرشو بکن تو مراسم خواستگاریم یه دفعه همه از بوی عرق من بیهوش بشن بعد همه ی خبر نگارا بریزن اینجا و تیتر بزرگ روزنامه شون بزنن که : خواستگاری با بوی گند عرقش همه را کشت. تا اوضاعو خراب نکردم می زنم جلو . مادر و خانواده رز تند و تند حرف می زنن . دستا و سرشون به طور خنده داری تکون می خوره. دارن حرف می زنن حتما همون حرفهای تکراری که همه تو اینجور مواقع می زنن .مادرش صداش زد رز داره می آد استپ ..استپ.. داغ شدم ..عرق کردم ..کف دستم خیسه .. موهام چسبیده کف سرم .چه قدر قشنگ شده سفید پوشیده عین فرشته ها شده .از دکمه استپ بر می دارم تا حرکت کنه داره چایی تعارف می کنه آخ که چقدر خوشحالم که خدا رز و جلوی پام گذاشته خدایا شکرت چقدر خانوم با چه متانت خاصی چای تعارف می کنه الهی قربونت برم عزیزم . هی ...دیوونه چایی رو بردار دستش افتاد . فکر کنم معنی آرنج محکمی که مادر به پهلوم زد همین بود. می خوام بزنم جلو دوست دارم شب عروسیمونو ببینم .زدم .مثلا امشب عروسیمونه .الان تو ماشین مرسدس بنز سفیدم هستم البته اصلا یادم نمیاد پولشو از کجا آوردم که خریدم اما با لیلیوم تزئینش کردن که رز خیلی دوست داشته باشه . یک کت و شلوار نقره ای که خودش برام انتخاب کرده با یه پیراهن سفید که گفته به جای کروات از این پاپیونا بزنم که خودم اصلا دوست ندارم . باید برم آرایشگاه .کنترل و بر می دارم و می زنم جلو .. الان جلوی در آرایشگاه هستم فیلم بردارم اونجا ایستاده انگار منتظر من بوده ...وای نه ..چقدر بدم میاد می زنم جلو ..داره دستور میده منم حسابی اخم کردم.رز و جلوی در آرایشگاه می بیبنم .استپ استپ.. طور لباسش رو صورتشه.. چقدر با لباس عروس قشنگ شده سرتا پاشو نگاه می کنم دامنش خیلی چین داره از همه بدتر دنباله هم داره که حتما وبال گردن منه.از استپ بر می دارم و کمکش می کنم که سوار ماشین شه. خودمم سوار می شم و بهش می گم :عزیزم چقدر قشنگ شدی. همین که بر می گرده جوابم و بده استپ می زنم وای چقدر آرایش قشنگ ترش کرده پشت چشماش غروب آفتابو کشیدن یه خط پهن و کشیده هم پشت چشماشه عین خط ساحل. اینا یعنی چشم چرونی؟ نه بابا رز زنمه . می زنم جلو که زودتر به تالار ومراسم برسیم .همه جا چراغونیه و همه با هم می خندن و خوش و بش می کنن از همه خوشحال تر خودمم. حالا همه دارن از هم و ما خداحافظی می کنن و آرزوشون خوشبختی ماست ما هم ماشین سوار شدیم که بریم خونمون اما استپ می زنم .دستاشو گرفتم تو دستام و زدم رو استپ . نمی خوام از رو استپ بر دارم می خوام دستاش تو دستم باشه اون انگشتای قشنگشو خوب نگاه کنم و هر 10 تاشو ببوسمو بذارم روی گونه هام نه نمی خوام از استپ بر دارم . پسرم ...پسرم .. با توام چرا گوشیتو خاموش کردی ؟ ا..ا..ا چرا مادر اینجوری نشستی زشته خوب بشین تو مردی پاشو ...پاشو .. فدات شم برو 2 تا نون با یک کیلو سبزی و سیب زمینی . چته مادر چرا اینجوری نگاه می کنی نکنه خواب بودی ؟ مادر من پام درد می کنه و گرنه خودم می رفتم . پاشو پسرم پاشو.... سلام و ممنون که به من سر می زنید و واقعا ببخشید که نمی رسم به روز شم اما تلافی می کنم و با چند تا داستان جدید وب لاگمو به روز می کنم تا اون موقع تحملم کنید تا ۲ ماه دیگه . خداحافظ سه گره شايد صداي سوت قطارو نمي شنيد شايد داشت به ريز علي دهقان فداكار فكر مي كرد .يا شايد به شرط بندي هايي كه اينجا بسته مي شد هميشه پيش خودش فكر مي كرد ايا جرات اينو داره كه سه گره را انجام بده .دستاشو از هر دو طرف باز كرده بود كه بتونه روي ريل بدون اينكه پاشو زمين بذاره راه بره هميشه با دوستاي همسن و سالش مسابقه مي زاشتن البته كمي سخترش مي كردن اونا هر روز سر ساعت مشخصي قرار ميذاشتن تا روي ريل قطار بدون اينكه پاشون زمين بياد بدون.مادرش بارها به خاطر اين موضوع حسابي كتكش زده بود اما چون پدرش هيچي نمي گفت اونم حرف گوش نمي كرد. هميشه داستان شرط بندي باباشو براي دوستاش تعريف مي كرد و باهاش پوز مي داد.دوستاش حالشون بهم خورده بود از بس كه هر دفعه وقت مسابقه شون اون از پدرش تعريف كرده بود/ قطار از تونل گذشته بود از روي ريل پريد كنار و از روي سراشيبي پايين ريل سر خورد و ايستاد تا قطار رد بشه.هيچ وقت قطار سوار نشده بود اون قدر كه دلش مي خواست سه گره رو امتحان كنه دلش نمي خواست قطار سوار شه.قطار رد شد .باز رفت روي ريل اما اينبار بين دو ريل خوابيد .ياد حرف پدرش افتاد :كسي كه شرط بندي مكنه يه هدفي داره و هدف پدرش بدست اوردن مادرش بوده.به آسمون نگاه كرد هوا تاريك شده بود و اون اصلا متوجه نشده بود .آسمان اون قدر در طول روز تو آفتاب بازي كرده بود سياه شده بود هر وقت از مادرش مي پرسيد خدا براي چي آسمون آفريده ؟ مادرش مي گفت :تا كاراي خوب و بد آدما رو بهش بگه .و بعد مي گفت پس براي همينه كه براش اينهمه چشم گذاشته بعد مادرش با يك لبخند و نوازشي بر سرش حرفشو تائيد مي كرد. صداهايي ميامد مثل اينكه چند نفر با هم جرو بحث مي كردن.چشاش گرد شد جرات نمي كرد سرشو بلند كنه اما ياد حرف پدرش افتاد كه مرد بايد شجاع باشه مرد ترسو هيچ وقت نمي تونه از خانوادش مراقبت كند.اخم كرد و آروم سرشو بلند كرد و زيرسرشو نگاه كرد چند تا سنگ داشتن با هم شرط بندي مي كردن و باهم دعواشون شده بود.اما بازم صدا ميامد. دور و برشو نگاه كرد ديد دو تا درخت دارن با هم مچ ميندازن .دو تا ريل قطار با هم مسايقه گذاشته بودن كه ببينن كدومشون جلو ميزنه.هر چي دور و برشو نگاه مي كرد صداها بيشتر مي شد گوشاشو چسبيد .اما انگار تمام اين صداها تو كله ي خودش بود اون وسط صداي مادرشم مي شنيد .رضا صد دفعه بهت نگفتم اينجا نيا .چرا اينجا خوابيدي بزار امشب بابات بياد ميدم حسابي درستت كنه من كه خسته شدم اون قدر دنبال تو اين ور و اون و دويدم. بدون هيچ معطلي وسط حرفش بلند شدم انگار پرواز كردم اونقدر كه زود رسيدم محكم بوسيدمشو در همون لحظه احساس كردم همه ي دنيا در مجلس جمع شده بودن كه سخنراني اونو گوش كنن.و همه چيزو ديده بودن اونا هم تشويقم مي كردن هم هر چي دم دستشون بود به سمتم پرتاب مي كردن. ابجي برسونمتون كجا تشيف ميبرين؟ آبجي خانم با شمام . بووووق بوق تازه متوجه راننده ي پيكان قورازيي جلوي پام شدم .سرشو خم كرده بود و با دقت تمام منو نگاه مي كرد از سنگيني نگاهش حالم بهم خورد از سيبيلاش خون مي چكيد طوري كه تمام لباسش و دستاش خوني بود زانوام به لرزش در آمده بود اون قدر مي لرزيد كه كمر شلوارمو محكم با يك دستم چسبيدم پيش خودم گفتم خدا رو شكر كه خدابراي آدما پيچ و مهره نذاشته.بوووووق بوووق وقتي حرف ميزد صداشو نميشنيدم فقط دهانشو ميديدم كه چه جوري ازش خون مي چكيد . تمام وزنش را روي پاي چپش انداخته بود و محكم روي برف ها فشار مي داد پاشو كمي جابجا كرد شايد مي خواست قالب كفشش را كامل روي برف بياندازد. صداي فشرده شدن برف زير پايش به راحتي شنيده مي شد خرم خرم ..... پاشو برداشت اخمايش را ريخت .ابروهايش بهم گره خورده بود طوري كه فكر مي كردي ديگر باز نمي شود . صداي باقالي فروش تمام فضاي خيابان را گرفته بود آن قدر صدايش رسا بود كه انگار صداهاي ديگر غلاف كرده بودند. تمام وقت سرش پايين بود انگار دنبال جايي مي گشت كه برفهاي زيادي به روي هم انباشته شده باشند .و كسي هم روي ان پا نگذاشته باشد .پاهايش را سعي مي كرد روي جا پاي كسي نگذارد. تمام صورتش سرخ شده بود .دستهايش را ها مي كرد و روي گوشهايش مي گذاشت .يقه پالتو را مي كشيد روي گوشهايش شايد فكر مي كرد كش ميايد . برف تند تند مي باريد پاي چپش را روي برف فشار مي داد .برداشت .باز هم ابرو هايش گره خورد طوري كه فكر مي كردي يك پاپييون بزرگ روي پيشانيش زده .شادي و غوغاي بچه ها يي كه با هم برف بازي مي كردند توجه اش را جلب كرد و سر بلند كرد گردنش را ماساژ دادو در همان حال لبخند زد . چند لحظه اي به آنها خيره شده بود اما هيچ كدام از افكارش مانع از اين نمي شد كه جاي پايش را روي برفها نيندازد. از كنار درختان پوشيده از برف كه مثل عروسان سفيد پوش بودند عبورمي كرد و با هر قدمي كه بر مي داشت پاي چپش را در برف ها فرو مي كرد وهر دفعه يك پاپييون بزرگ و كوچك روي پيشانيش مي زد . دستهايش را ها مي كرد و رو گوشهايش مي گذاشت و سريع بقه پالتواش را روي آن مي كشيد .برف شديد تر شده بود .ماشين هاي برف روب تمام تلاششان را مي كردند.ايستاد .انتهاي خيابان كوچه اي بود به آنجا خيره شد. قدم هايش را آهسته تر كرد و جا پايش را بيشتر.تند تند پايش را در برف فشار مي داد ديگر برايش مهم نبود كه نبايد پايش را روي جا پاي كسي بگذارد انگار برفها داشتند تمام مي شدند . به كوچه رسيده بود به در خيره شد دست كرد در جيب پالتواش وصداي كليدش را در آورد .به پايش نگاه كرد كه در برف فرو رفته بود آهسته آهسته ان را در آورد جا پايش كامل روي برف افتاده بود گره ابروهايش را باز كرد ودندانهاي زردش را بيرون ريخت و گفت :جاپام افتاد بلاخره افتاد باورم نميشه .چند لحظه به جاپايش نگاه كرد و باز هم ابروهايش را در هم كرد و گفت :چه فايده ....كليدش را به سختي در دستهايش گرفته بود معلوم بود كه دستهايش حس ندارند و همش مي گفت :چه فايده ....چه فايده كه آب مي شود
| Design By : Night Skin |
